خرید بک لینک
Iman Abbasi معلم و مدرس سرما نقل است که در روزی برفی، ناصرالدین شاه هوس درشکه‌سواری کرد. دستور داد اتاقک درشکه را گرم کنند، منقل و وافور شاهی را آماده سازند و دو سوگلی‌اش را در دو سویش نشاندند. در کابین گرم و نرم، از تماشای برف و بوران بیرون سرخوش شد و هوس بذله‌گویی به سرش زد. با صدای بلند به درشکه‌چی پیر، که از سرما می‌لرزید، گفت: «درشکه‌چی! به سرما بگو ناصرالدین شاه تره هم برات خرد نمی‌کنه!» درشکه‌چی بیچاره سکوت کرد. لحظاتی بعد، شاه دوباره فریاد زد: «درشکه‌چی! به سرما گفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 16:26

فرهنگ

مغولها بزرگترین امپراتوری تاریخ رو ساختن، جنگجوترین گونه بشر بودن، اسبهایشان گوشتخوار، خودشان گرگخوار بودن! اما تمام شدن! چون چیزی به نام فرهنگ و هنر نداشتند! هند رو گرفتن هندی شدن، ایران رو گرفتن ایرانی شدن، سپاه اسلام رو شکست دادن و مسلمان شدن! همه اینها بخاطر تهی بودن از هنر و فرهنگ بود! سرنیزه و زور ماندگار نیست! آنچه نهایتا پیروز و جاودانه است، فرهنگ، هنر و تاریخ و چیزی برای ارائه هست

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 16:26

وﻗﺘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﺷﺪ، ﺣﺴﯿﻦ ﺧﺎﻥ ﺑﻠﻮﭺ که از بزرگان شهر بود را دستگیر ﻭ بهمراه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان بلوچ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.حسین خان ﺑﻪ ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ، وزیر فرمانفرما ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﮕﻮ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ میدهم و بجای آن فقط ﭘﺴﺮ خردسالم ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﺩ و نمیرد.ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وقتی پیشنهاد حسین خان را شنید ﮔﻔﺖ: من که ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ هستم نظم و ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺷﻮه ﻧﻤﯽﻓﺮﻭشم.ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ جلوی پدر جان داد.اتفاقا سال بعد ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.فرمانفرما ﺑﺮﺍﯼ شفای پسرش ۵۰۰ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻓﻘﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ فرزندش ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ ﻭﻟﯽ سودی نبخشید ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ وی ﻫﻢ جلوی چشمان پدر جان داد.ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وزیرش ﺃﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ و ﮔﻔﺖ ﻋﺠﺐ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ، ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﯼ در کار ﻧﯿﺴﺖ، ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩه ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ و گرسنه ای ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎ ﺍﻃﻌﺎﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ ﺧﻮﺏ میﺷﺪ ﻭ زنده ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ.ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﻞ ﻋﺎﻟﻢ، ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ و نظم ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ گوﺳﻔﻨﺪ ﺭﺷﻮه ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﻧﻤﯽﻓﺮﻭﺷﺪ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 17:25

قضیه برمیگرده به چند سال پیش، بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم، اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی میکنن که از شانس من پسر هم اسم من بود!مادرش هم دائم اون رو صدا میزد، لحن صداش طوری بود که حس میکردم مادرم داره صدام میزنه، روزهای اول کلی کلافه میشدم اما بعدش سعی کردم از این اتفاق لذت ببرم، شروع کردم به جواب دادن! مادر اون ور دیوار به پسرش میگفت شام حاضره، من این ور دیوار جواب میدادم الان میام، خیلی احمقانه بود ولی خوب من صداش رو واضح میشنیدم، فکر میکردم مادرمه! میگفت شال گردن چه رنگی واست ببافم، میگفتم آبی، حتی وقتی صبح ها پسرش رو بیدار میکرد بهش التماس میکردم بذاره پنج دقیقه بیشتر بخوابم!راستش من هیچوقت پسرش رو ندیدم، فقط چندبار خودش رو یواشکی از پنجره نگاه کردم که میرفت بیرون، موهاش خاکستری بود، همیشه با کلی خرید برمیگشت.یه بار هم جرات کردم و واسش یه نامه نوشتم "من هم اسم پسر شما هستم و شما رو مثل مادرم دوست دارم!"تا اینکه یک روز داستان بدجور بیخ پیدا کرد، یکی از دوستام فهمید توی خونه دارم با خودم حرف میزنم، اونم دلسوزیش گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم به زور بردنم تیمارستان، میگفتن اسکیزوفرنی دارم!!توی تیمارستان کلی داروی حال بهم زن به خوردم دادن و واسم پرونده تشکیل دادن، من چند هفته ای بین بیمارهای اسکیزوفرنی زندگی کردم که یکیشون فکر میکرد "استیون اسپیلبرگ" شده، یکی دیگه هم فکر میکرد تونسته با روح "بتهوون" ارتباط برقرار کنه، حالا این وسط من باید ثابت میکردم که فقط جواب زن همسایه رو دادم، اما هر بار داستان رو برای دکترها تعریف میکردم دکترها میگفتن همسایه ات اصلا کسی رو نداره، تنها زندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 17:25

در توسعه، جامعه جاندارترمیشود. در جامعه توسعه یافته، حساسیتها و توجهات بیشتر است و جامعه نسبت به هر رفتاری واکنش نشان میدهد. به همین دلیل است که در جوامع توسعه یافته، جامعه زنده و پویاست و به نوعی روح پیدا میکند. زمانی که توسعه روی میدهد ابعاد کمّی پیشرفت و رشد در روح متجلی میشود و کیفیت تحول، مدنظر قرار میگیرد. در واقع، از منظر دیگری، توسعه دارای دو بعد است: «بعد اقتصادی و مادی» و بعد «فرهنگی و رفتاری». در بعد اقتصادی، توسعه تولید «رفاه» میکند و رفاه زمانی است که ما میتوانیم خود را از فشارها و تصادفهای طبیعی و غیرطبیعی مصون کنیم. در این بعدِ توسعه، ما نیازمند سرمایه اقتصادی هستیم. سرمایه اقتصادی هم نیروی انسانی میخواهد و نیروی انسانی هم در دانشگاه تربیت میشود.بنابراین احساس نیازبه نیروی فنی شکل میگیرد. بعد اقتصادی به دنبال رفاه است و فرآیندی که طی میشود،رشدو پیشرفت است. اماتوسعه، بعد فرهنگی و رفتاری هم دارد؛ زمانی شما تمامی ابزارها وامکانات اقتصادی و رفاهی را در اختیار دارید اما از وضعیت جامعهتان احساس ناراحتی و کلافگی میکنید، آرام و قرار ندارید و نسبت به رفتارهای پیرامونی خود احساس انزجار میکنید. با وجود اینکه رفاه دارید اما احساس رضایت نمیکنید. مثلا ما در خودرویی مدرن با «رفاه» کامل نشسته ایم اما به علت بینظمی و بیقانونی، از رانندگی در این شهر «رضایت» نداریم. در واقع فرزندان ما به دلیل عدم احساس رضایت است که مهاجرت میکنند و با پدیده فرار مغزها مواجه میشویم. ما به طور نسبی «رفاه» داریم اما «رضایت» همان چیزی است که ما نمیتوانیم تولید کنیم و به واقع رضایت نتیجه همان بعد دوم توسعه یعنی بعد فرهنگی رفتاری است.زمانی که بعد دوم توسعه رخ نمیدهد، روابط و رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 14:12

یکی یقه ملانصرالدین را گرفت که بدهیت رو بده

ملا نصرالدین گفت میرم صحرا اگه بذر خار گیر بیارم بتونم بکارم، بارونم خوب بیاد، گذر گلهها از اونطرف بیفته، خار، گیر کنه به پشم، بازار پشم خوب شه پول خوبی دستم میرسه بدهی تورو میدم. طلبکار خندید ملا گفت فلان فلان شده پولت نقد شد خنده ات دراومد؟!

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 14:12

✏️نورسکوت پارکینسون، مورخ و نویسنده انگلیسی در سال ۱۹۵۷ «اصل پیش پا افتادگی» یا «قانون علاقه به چرندیات» را مطرح کرد. او متوجه شد مردم به موضوعات مبتذل و پیش پا افتاده ارزشی بیشتر از موضوعات تخصصی میدهند. نظریهی پارکینسون بر اساس مشاهداتش از کمیته مسئول تصویب طرح احداث یک نیروگاه اتمی بود.✏️ ماجرا از این قرار بود افراد کمیته اکثر وقت جلسات را صرف بحث روی موضوعات بیهوده و پیش پا افتاده و غیرمهم، ولی قابل فهم برای عوام کرده بودند. مثلاً مدت طولانی را صرف بحث دربارهی شکل و نوع سقف جایگاه دوچرخهی کارمندان کرده بودند، در حالی که به موضوعاتی چون طراحی ساختمان و تجهیزات اصلی خود نیروگاه اتمی کم توجهی میشد؛ موضوعی که بسیار مهم تر و پیچیده تر بوده، و بررسی آن دشوار تر و تخصصی تر بود.✏️او نشان داد که زمانیکه صرف هر موضوع مرتبط با طرح میشد، نسبت معکوس با میزان بودجهاش داشت. درباره امضای قرارداد ده میلیون پوندی ساخت راکتور ظرف ۲.۵ دقیقه گفتگو تصمیمگیری شد، اما کمیته روی پارکینگ دوچرخه ۴۵ دقیقه بحث کرد تا میان پارکینگ «بهتر و راحتتر» یا «سادهتر و ارزانتر» تصمیم بگیرد، حال آنکه فرق دو حالت حدود ۵۰ پوند بود.✏️یک راکتور بقدری پیچیده و گران قیمت است که یک انسان معمولی قادر به درک آن نیست و تخصصی در مورد ساختار و تجهیزات آن ندارد، لذا به راحتی با جمع کنار میآید و برای اینکه احمق به نظر نرسد سکوت میکند. اما همه میتوانند یک پارکینگ دوچرخه ارزان و ساده را در ذهنشان مجسم کنند و هرکسی میتواند یکی از آنها بسازد.✏️در نتیجه افراد عادی برای اینکه در بحث حضور داشته و در تصمیمسازی نقش داشته باشند وارد این بحث کم اهمیت شده و برنامهریزی برای این موضوع ساده منجر به بحثهای چرندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 10:24

قطره دریاست اگر با دریاست...×××××××××××××××××هرگز کوشش نکنید فرد موفقی باشید،بلکه فرد ارزشمندی باشید  ×××××××××××××××××دردرون سیب،دانه هایی محدوددر دل هر دانه،سیب ها نامحدودچیستانی است عجیب دانه باشیم نه سیبمطالب غيرسياسي كه براي من جالبه رو در اين وبلاگ ميزارم. بيشتر زمینه فرهنگي،طنز ، اجتماعي و علمي را براي اين وبلاگ در نظر گرفتم. شماره تماس:  ۰۹۳۸۶۱۱۱۶۵۵ایمیل :ImanAbba30@yahoo.com ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 0:52

.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 0:52

بنظرم داستانش یکم تلخه ولی بدک نیست.زری همیشه بهم میگفت: تو پدرخوبی میشی، زری دختر همسایمون بود … تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ، رضا و سارا هم بچه هامون…همیشه کلی خوراکی از خونه کش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم ، زشت بود دست خالی بیام، یادمه یه بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه ی نهارمون رو بردم واسه زن و بچه ام وقتی رفتم تو حیاط، زری داشت به بچه ها می گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد… وقتی زری می گفت باباتون، جوگیر می شدم… واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم ، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت،نهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید، دیدجا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست یه دمپایی خوردم، دو تا لگد، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد، بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی ، منم ذوق مرگ شدم...اون وقتا مثل الان نبود که بچه ها از آدم بزرگ ها بیشتر بدونن ، اون وقتا لک لک ها بچه ها رو از آسمون میاوردن، ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینوبهم بده اینو نده ، سوا کردنی نبود ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته...یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم ازاون محل میریم وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد، درد گریه ش بیشتر از همه ی کتک هایی بود که خورده بودم منم جوگیر، زدم زیر گریه مرد که گریه نمی کنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما، مرد هم گریه می کرد روز آخر هر چی پول از بقیه ی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم واسه زری یه عروسک گرفتم،گفت اسمش رو چی بذارم گفتم دریا، وقتی یادگاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1403 ساعت: 19:59

قطره دریاست اگر با دریاست...×××××××××××××××××هرگز کوشش نکنید فرد موفقی باشید،بلکه فرد ارزشمندی باشید  ×××××××××××××××××دردرون سیب،دانه هایی محدوددر دل هر دانه،سیب ها نامحدودچیستانی است عجیب دانه باشیم نه سیبمطالب غيرسياسي كه براي من جالبه رو در اين وبلاگ ميزارم. بيشتر زمینه فرهنگي،طنز ، اجتماعي و علمي را براي اين وبلاگ در نظر گرفتم. شماره تماس:  ۰۹۳۸۶۱۱۱۶۵۵ایمیل :ImanAbba30@yahoo.com ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 15:52

ک تک چیزهایى که تو زندگیت اتفاق افتادند دارن تو رو براى لحظه اى آماده میکنن که هنوز نرسیده . صبور باش چون شکست و تجربه مقدمه پیروزی و موفقیته

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 15:52

قطره دریاست اگر با دریاست...×××××××××××××××××هرگز کوشش نکنید فرد موفقی باشید،بلکه فرد ارزشمندی باشید  ×××××××××××××××××دردرون سیب،دانه هایی محدوددر دل هر دانه،سیب ها نامحدودچیستانی است عجیب دانه باشیم نه سیبمطالب غيرسياسي كه براي من جالبه رو در اين وبلاگ ميزارم. بيشتر زمینه فرهنگي،طنز ، اجتماعي و علمي را براي اين وبلاگ در نظر گرفتم. شماره تماس:  ۰۹۳۸۶۱۱۱۶۵۵ایمیل :ImanAbba30@yahoo.com ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 15:52

اتفاقی توی یک پیج بدون منبع خوندم. نشنیده بودم و نمیدونم چقدر درسته:یکی دیگری را گفت اگر یک قاشق شکر بخوری، تراکتورم را به تو میدهم. دیگری خورد و تراکتور را گرفت! سپس اولی از خود پرسید چه جوابی به دیگران بدهد که چرا تراکتور را باخته و دومی نیز ترسید که بقیه بفهمند که چه خورده! این بود که راضی شدند اولی هم قاشقی شکر خورده، معامله فسخ شود! ولی ناظران پرسیدند اینکه مثل اولاش شد، پس این شکر اضافی را چرا خوردند! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 12:54

در فرهنگ ژاپن کلمهای وجود دارد که شگفتانگیز است؛ "ایکیگای"مفهوم این کلمه این است:دلیلی که صبح ها برای آن برمیخیزمنگاه کنید به خودتان، چرا امروز از خواب بیدار شدم، دلیلش را پیدا کنید، برایش راه بروید، نفس بکشید و زندگی کنید.من هزار «ایکیگای» دارم.ایکیگای میتواند به عشق شما، مهارت شما، علاقههای شما، شغل شما، درآمد شما، ماموریتهای شما و تخصصهای شما مربوط باشد؛ امّا نکته عجیبی در این کلمه وجود دارد«آنچه هستی از من میخواهد»و این دلیل بیدار شدنِ ماست/ خداوندگار عشق#هکتور_گارسیا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 12:54

صفحه بندی